تبلیغات
احمدی نژادی ها - یک خاطره از یک دوست

احمدی نژادی ها
 
این وبلاگ فقط یک موضوع دارد آنهم "احمدی نژاد" است

علیرضا احمدی نژاد پسر کوچکتر احمدی نژاد است و آشنایی من با او در دانشگاه مان (علم و صنعت) بود. برای من عجیب بود که چگونه ممکن است فرزند رئیس جمهور یک کشور این چنین ساده زیست بوده و مانند افراد عادی جامه باشد. یادم است در یکی از شب های ماه مبارک رمضان یکی از دوستانم که مدتی بود فارغ التحصیل شده بود و علیرضا را هم نمی شناخت به دانشگاه آمده بود. علیرضا در مسجد دانشگاه داشت سفره افطاری را می انداخت (از این کارها زیاد می کرد). آن دوستم وقتی علیرضا را دید ناخودآگاه گفت این بنده ی خدا چقدر شبیه دکتره! ما که بهش گفتیم این واقعا فرزند دکتره باورش نمی شد. پسر احمدی نژاد بیشتر از یک دانشجوی مذهبی و بسیجی معمولی متواضع بود. او در اردوها در میان بچه های تدارکات بود و بیشتر از بقیه بچه ها هم کار می کرد. ذره ای تکبر در این بشر نبود. حرف زدنش مهربانانه بود و کلا خیلی دوست داشتنی بود. در اردوها هم گاهی مردم او را می شناختند و می خواستند با او عکس بیندازند که او معمولا نه نمی گفت. او در جشن های پتو، بیشترین کتک رامی خورد. یادم است بچه پتوها را روی او می انداختند و می گفتند بچه ها بزنید، برای مشکلات جوانان، کار، تورم. بزنید. او نه تنها اعتراضی نمی کرد بلکه بعضا می گفت بابا شما که خیلی آروم می زنید. لباس هایش هم بسیار ساده بودند. موبایلش هم یک موبایل ارزان قیمت بود. من در این بشر ساده زیستی، مهربانی و تواضع را دیدم. کلا هم قیافش هم اخلاقش آدم را یاد رئیس جمهور می انداخت. اون موقع که دانشگاه بودم باهاش دوست بودم و سلام و علیکی داشتیم. الان هم باهاش ارتباط ندارم. احساس کردم نوشتن این خاطرات کار مناسبی باشد. نمی دانم هم راضی یاست که این مطالب را بنویسم یا نه. عکس زیر هم مربوط به دیدار با خانواده ی یکی از شهدای دانشگاه علم و صنعت است.اون آدم بغلیش هم خودم هستم که حذفش کردم.

‏علیرضا احمدی نژاد پسر کوچکتر احمدی نژاد است و آشنایی من با او در دانشگاه مان (علم و صنعت) بود. برای من عجیب بود که چگونه ممکن است فرزند رئیس جمهور یک کشور این چنین ساده زیست بوده و مانند افراد عادی جامه باشد. یادم است در یکی از شب های ماه مبارک رمضان یکی از دوستانم که مدتی بود فارغ التحصیل شده بود و علیرضا را هم نمی شناخت به دانشگاه آمده بود. علیرضا در مسجد دانشگاه داشت سفره افطاری را  می انداخت (از این کارها زیاد می کرد). آن دوستم وقتی علیرضا را دید ناخودآگاه گفت این بنده ی خدا چقدر شبیه دکتره! ما که بهش گفتیم این واقعا فرزند دکتره باورش نمی شد. پسر احمدی نژاد بیشتر از یک دانشجوی مذهبی و بسیجی معمولی متواضع بود. او در اردوها در میان بچه های تدارکات بود و بیشتر از بقیه بچه ها هم کار می کرد. ذره ای تکبر در این بشر نبود. حرف زدنش مهربانانه بود و کلا خیلی دوست داشتنی بود. در اردوها هم گاهی مردم او را می شناختند و می خواستند با او عکس بیندازند که او معمولا نه نمی گفت. او در جشن های پتو، بیشترین کتک رامی خورد. یادم است بچه پتوها را روی او می انداختند و می گفتند بچه ها بزنید، برای مشکلات جوانان، کار، تورم. بزنید. او نه تنها اعتراضی نمی کرد بلکه بعضا می گفت بابا شما که خیلی آروم می زنید. لباس هایش هم بسیار ساده بودند. موبایلش هم یک موبایل ارزان قیمت بود. من در این بشر ساده زیستی، مهربانی و تواضع را دیدم. کلا هم قیافش هم اخلاقش آدم را یاد رئیس جمهور می انداخت. اون موقع که دانشگاه بودم باهاش دوست بودم و سلام و علیکی داشتیم. الان هم باهاش ارتباط ندارم. احساس کردم نوشتن این خاطرات کار مناسبی باشد. نمی دانم هم راضی یاست که این مطالب را بنویسم یا نه. عکس زیر هم مربوط به دیدار با خانواده ی یکی از شهدای دانشگاه علم و صنعت است.اون آدم بغلیش هم خودم هستم که حذفش کردم.‏




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 خرداد 1393 توسط شعیب نظری
تمامی حقوق مطالب برای احمدی نژادی ها محفوظ می باشد